تبليغاتX
رد پای آب و آفتاب

رد پای آب و آفتاب
گوناگون  
جملات پندآمیز
 
سخني از ناپلئون 
هرگز اشتباه نکن
اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن
اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي ... التماس نکن
اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن
 اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري 
 وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است 
 عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد
 انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست. تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد
 گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم
بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا
 خوشبختی مثل یك توپ است وقتی در حركت است به دنبالش می دویم و وقتی ایستاده است به آن لگد می‌ زنیم
 التماس به خدا جرأت است . اگر برآورده شود ، رحمت است ، اگر برآورده نشود ، حکمت است . التماس به انسان خفت است. اگر برآورده شود، منت است، اگر برآورده نشود، ذلت است 
 عشق مثل آبي است درون دستت كه اگر از آن غافل شوي جز خاطره چيزي برايت باقي نمي ماند
 همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی ...........با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است
آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند
 پروانه اغلب فراموش می کند که روزی کرم بوده است
 مهربانی را درنقاشی کودکی دیدم که خورشید را سیاه کشیده بود که پدرش زیر نورخورشید نسوزد
در کوهپایه های عشق دستت را به کسی نده تا از ان نترسی که در ارتفاعات دستت را رها کند
سخنی از کنفوسیوس: مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد
 بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند...سخنی از بالزاک 
همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی سخنی از  زرتشت

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 9:0 ] [ افشین مهر ]


يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟

دکتر شریعتی

 

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:58 ] [ افشین مهر ]

 در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك  مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد: 
شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است  . 
بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد  كارخانه  اين مشكل  بررسي ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد  .   
مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند : 
پايش ( مونيتورينگ )  خط بسته بندي با اشعه ايكس 
بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهيز گرديد  . 
سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.   
نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ،  مشكلي مشابه  نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا  يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :   
تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط  بسته بندي تا قوطی خالی را باد ببرد !!! 
  
جمله روز :  هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:47 ] [ افشین مهر ]

 عاشقانه ترین دعایی که به آسمان رفت 

 

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.

هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این کامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند.
چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند.

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست.
من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟"


تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن ." انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.
 

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعد ازظهر مادر تروى مرد.

 

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:46 ] [ افشین مهر ]
What a wonderful story...had to share.
I smiled after looking at the first photo...you will also smile. Just scroll down and you will get to know the story of Will Power.
Here it goes....
چه داستان جالبی
اولین بار که به این عکس نگاه کردم خندیدم. ممکن است تو هم بخندی
به پایین صفحه برو تا به قدرت اراده پی ببری

cid:1.1025815369@web54408.mail.yahoo.com
You thought the dog is imitating the man......
فکر کردی سگ ادای مرد را در می آورد؟
 

cid:2.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
Entertaining the college kids...right?
یا شاگردان دانشگاه را سرگرم میکند. نه؟
 

cid:3.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
Now have a close look at it.....
حالا با دقت نگاهش کن
 
cid:4.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 
So....
خوب...........
 
cid:5.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 
Got the message ???
فهمیدی ؟
 
cid:6.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 

Despite being an animal he gets respect...
با اینکه یک حیوان است دیگران به او احترام می گذارن
cid:7.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 

He gets a warm welcome everywhere.. ..
همه بهش خوش آمد گرمی میگن
cid:8.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 

He gets a pat on his shoulder...
شانه هاش را نوازش میکنن
cid:9.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 

He is STAND-ALONE
خودش ایستاده است
cid:10.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 

The doors are open for only those who believe in themselves
and Will Power which can make an animal walk on TWO LEGS...!!
درها برای کسانی گشوده میشود که به خودشان ایمان دارند
و با قدرت اراده است که یک حیوان روی دو پا راه میرود 
 
cid:11.1025815371@web54408.mail.yahoo.com
 

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:33 ] [ افشین مهر ]

 کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء می‌كنند انسان‌های منطقی هستند 
كسانی كه بر عكس عقربه‌های ساعت امضاء میكنند دير منطق را قبول می‌كنند و بيشتر غير منطقی هستند 
كسانی كه از خطوط عمودی استفاده میكنند لجاجت و پافشاری در امور دارند 
كسانی كه از خطوط افقی استفاده میكنند انسان‌های منظّم هستند 
كسانی كه با فشار امضاء می‌كنند در كودكی سختی كشيده‌اند 
كسانی كه پيچيده امضاء می‌كنند شكّاك هستند 
كسانی كه در امضای خود اسم و فاميل می‌نويسند خودشان را در فاميل برتر می دانند 
كسانی كه در امضای خود فاميل می‌نويسند دارای منزلت هستند 
كسانی كه اسمشان را می‌نويسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند 
كسانی كه به حالت دايره و بيضی امضاء می‌كنند ، كسانی هستند كه میخواهند به قله برسند
 کسانی که الان دارن روی برگه امضا میکنند خیلی خنگ هستند که یادشون نیست امضا شون چه شکلیه!!!!

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:31 ] [ افشین مهر ]

 

«عاشقی جرم قشنگی ست»

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

 

 

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

 

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 

 

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:28 ] [ افشین مهر ]

مردی به من نشـان بده تا روز پدر را به او شادباش بگویم

نامه ای از ســـر دلـتـنـگـی

دوسـتان عزیز:

نامه ای که در زیر میخوانید از سر دلتنگی توسط یک زن ایرانی نگاشته

شده. هر چند نکات مورد اشاره در این نامه ممکن است تا اندازه ای هم

گزافه آمیز باشد، اما واقعیتهای تلخی در آن ذکر شده که اندیشه برانگیز است.

 

 

 

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

 

مردی به من نشان بده تا "روز پدر" را به او تبریک بگویم!

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:27 ] [ افشین مهر ]

cid:1.4219398463@web59205.mail.re1.yahoo.com


همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های ويژه اي داریم. پس روشهاي ارتباطی فراواني وجود دارد.اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه رابطه هاي خانوادگی، عاطفی و كاری ما را ساده كند؟

چگونه می‌توانیم راهكاري بیابیم كه برای همه آدمها راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نویسندگان كتاب "راهبرد دلفینی" كلید این كار را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند.

آنها باور دارند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 دسته تقسیم كرد:

كپورها، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته نخست؛  كپور ماهي ها هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در زندگي اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص می‌شوند و حتا شايد قربانی رابطه هاي نادرست و انديشه هاي منفی خود شوند. 

  

cid:2.4219398463@web59205.mail.re1.yahoo.com


دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند.

برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد.

برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به شمار می‌آید. هر ماهی یك وعده خوراكي بالقوه است.

شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا دست كم در زندگی كاری یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها شمرده می‌شود كه گاه سخن از كاركنانی می‌رود كه برای رسیدن به پستهاي بالا یكدیگر را می‌درند.

در جهان پررقابت امروز، حتا گاهي سازمان‌ها موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند.

كوتاه اينكه انسان‌هایی را مي‌توان یافت كه كم و بیش درحال رقابت دائمی از نوع برنده - بازنده هستند.


cid:3.4219398463@web59205.mail.re1.yahoo.com

 

دسته سوم: نوع دیگری از جانوران دریایی دلفین‌ها هستند.

این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است

و در ارتباط هاي خود شیوه برنده - برنده را برگزیده است.


cid:4.4219398463@web59205.mail.re1.yahoo.com


دلفین در جهاني از فراواني نعمت زندگی می‌كند.

او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند.

اگر یك دلفین زخمی شود،  4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند.

داستان‌های فراواني نیز هست كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند.

پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو نشان داده‌است كه دلفین‌ها افزون بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتا برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

پژوهش زیر، روحیه همكاری و روش‌های برنده - بازنده و برنده - برنده را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو پژوهشگران، نود و پنج كوسه و پنج دلفین را براي یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالتهاي رفتاری آنها پرداختند.

نخست، كوسه‌ها به یكدیگر يورش برده و در این يورش شمار فراواني از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها تنها می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها پياپي به آنها حمله می‌كردند.

سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون مهره ها یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند.

به این ترتیب كوسه‌ها یكی پس از دیگری كشته می‌شدند.

پس از یك هفته نود و پنج كوسه ي مرده و پنج دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راهكارها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی كاری و ‌شخصی نشان می‌دهد.

كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در جهان او برای برنده شدن، ‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند.

ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در جهاني سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.


بیایید یكبار دیگر داستان استخر سان‌دیه‌گو را بازخواني كنیم.


هنگامي كه یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه رخ ميدهد؟

كوسه يورش مي برد. چون روش ارتباطی او برنده - بازنده است.

‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری ويژه خود ميگريزد و می‌گوید من در جهاني سرشار از دارايي و فراواني نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی خوراك هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم.

كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای برون رفت از تنگ‌نظری ندارد، ازين رو دوباره يورش ميبرد.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در زمان مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.

اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به سادگي او را می‌بخشد و جوري با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.


پافشاري كتاب "راهبرد دلفینی" این است كه روحیه انعطاف‌پذیری و همكاری دلفینی می‌بایستی در همه اداره ها، سازمان‌ها، موسسه ها، مدرسه ها،خانواده‌ها و حتا زوج‌ها گسترش یابد‌ زیرا همه ما در سطوح گوناگون دلفین‌هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به چيزهاي ناخوشایند از انعطاف‌پذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمی‌شود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.


cid:5.4219398463@web59205.mail.re1.yahoo.com

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:26 ] [ افشین مهر ]

آب ، بابا، بی بهانه یادتان هست؟

درعبورازاین زمانه یادتان هست؟

چیزی ازتصمیم کبری یادمان نیست

“باز باران باترانه”یادتان هست؟

شعرهای زندگی راحفظ کردیم

بیت های عاشقانه یادتان هست؟

ازکنارکودکی هامان گذشتیم

ذوق و شعر کودکانه یادتان هست؟

 مرد درباران که آمد یادمان بود

چکه های سقف خانه یادتان هست؟

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 22:32 ] [ افشین مهر ]

تغيير چشم انداز براي رسيدن به اهداف

 

ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

وي پس از مشاوره فراوان

 با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ آبی نگاه نكند.

وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ آبی تمام  خانه را با آبی رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ آبی و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد.

راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ آبی به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان،  تنها كافي بود عينكي با شيشه آبی خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. 

 
آسان بينديش راحت زندگي كن

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:54 ] [ افشین مهر ]

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، 
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، 
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، 
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، 
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، 
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای 
خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

 

 


[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:42 ] [ افشین مهر ]

خطای دید !؟

 

 


این تصویر یک جسمه یا دو جسم؟؟؟
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir 


 

این تصویر مکعبه یا گوشه دیوار؟؟


 
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir





یک پل یا چند کشتی؟؟؟


 
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir


یک دقیقه به وسط تصویر خیره بشین..بدون اینکه چشماتونو حرکت بدین 
حالا به پشت دستتون نگاه کنین..آیا زیر پوستتون چیزیه؟؟ 
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir 


این تصویر فقط خاموش و روشن میشه 
اما چشم اونو در حال چرخش میبینه


 
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir


باورتون میشه که این اسبا یکرنگ هستن؟؟


 
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir


 


گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir 


واسه این نمیدونم چی بنویسم!!!


گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir



خطوط عمودی هم اندازه ان!!!


گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir 


این چطوری دائم در حال بالا رفتنه؟؟؟ 
 
گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir



تو این تصویر تو نگاه اول یه چهره میبینین؟؟؟


گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:36 ] [ افشین مهر ]

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، 

و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.

دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.

هر روز پایین می آید ودر گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. 

و جهان تلخ می شود


تو اما باور نکن

 

زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست

http://dlfafa.persiangig.com/image/FaFa30/General/love.jpg 


عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ،

و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت .

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:35 ] [ افشین مهر ]
cid:1.1543868862@web36203.mail.mud.yahoo.com

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:34 ] [ افشین مهر ]


یه دوست معمولی  ،  یه دوست واقعی

 

 

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه

یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه

 

 

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

 

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه

یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره

 

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره

یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا

رو جمع و جور کنه

 

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی

یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

 

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی

یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه

 

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه

یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه

 

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره

یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

 

و بالاخره

 

یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه

یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:33 ] [ افشین مهر ]

داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

……………

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:30 ] [ افشین مهر ]

وصيت نامه

 


 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مــــزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـــد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت
وحشي بافقي

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:27 ] [ افشین مهر ]

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

http://sabooyeeshgh.persiangig.com/pic.hamid/hafez1%20copy.jpg


[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:26 ] [ افشین مهر ]
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چیمیشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخی برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي  …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی
!
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید
هیچکس  عصبانی  نیست
 هیچکس  سوار بر اسب  نیست
هیچکس را  در حال تعظیم  نمی بینید
 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک   تصویر برهنه   وجود ندارد.
 این ادب اصیل مان است :نجابت - قدرتاحتراممهربانیخوشرویی
 
لطفا این متن را برای همه ایرانیان بفرست تا    بیاد داشته باشیم
 
"  که  " هستیم
 

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:18 ] [ افشین مهر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس