|
رد پای آب و آفتاب گوناگون
| |||||||||||
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 9:0 ] [ افشین مهر ]
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:58 ] [ افشین مهر ]
شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطي خالي است . بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي ، و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد . مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند : پايش ( مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايكس بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ، دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد . سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند. نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ، مشكلي مشابه نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد : تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بندي تا قوطی خالی را باد ببرد !!! جمله روز : هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:47 ] [ افشین مهر ]
یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه. هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این کامل نیست." هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست. پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعد ازظهر مادر تروى مرد. هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود. شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ... [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:46 ] [ افشین مهر ]
What a wonderful story...had to share. I smiled after looking at the first photo...you will also smile. Just scroll down and you will get to know the story of Will Power. Here it goes.... چه داستان جالبی اولین بار که به این عکس نگاه کردم خندیدم. ممکن است تو هم بخندی به پایین صفحه برو تا به قدرت اراده پی ببری You thought the dog is imitating the man...... فکر کردی سگ ادای مرد را در می آورد؟ Entertaining the college kids...right? یا شاگردان دانشگاه را سرگرم میکند. نه؟ Now have a close look at it..... حالا با دقت نگاهش کن So.... خوب........... Got the message ??? فهمیدی ؟ Despite being an animal he gets respect... با اینکه یک حیوان است دیگران به او احترام می گذارن He gets a warm welcome everywhere.. .. همه بهش خوش آمد گرمی میگن He gets a pat on his shoulder... شانه هاش را نوازش میکنن He is STAND-ALONE خودش ایستاده است The doors are open for only those who believe in themselves and Will Power which can make an animal walk on TWO LEGS...!! درها برای کسانی گشوده میشود که به خودشان ایمان دارند و با قدرت اراده است که یک حیوان روی دو پا راه میرود [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:33 ] [ افشین مهر ]
کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء میكنند انسانهای منطقی هستند [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:31 ] [ افشین مهر ]
«عاشقی جرم قشنگی ست» اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:28 ] [ افشین مهر ]
مردی به من نشـان بده تا روز پدر را به او شادباش بگویم نامه ای که در زیر میخوانید از سر دلتنگی توسط یک زن ایرانی نگاشته شده. هر چند نکات مورد اشاره در این نامه ممکن است تا اندازه ای هم گزافه آمیز باشد، اما واقعیتهای تلخی در آن ذکر شده که اندیشه برانگیز است.
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟" سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!" در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی! من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
مردی به من نشان بده تا "روز پدر" را به او تبریک بگویم! [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:27 ] [ افشین مهر ]
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 8:26 ] [ افشین مهر ]
آب ، بابا، بی بهانه یادتان هست؟ درعبورازاین زمانه یادتان هست؟ چیزی ازتصمیم کبری یادمان نیست “باز باران باترانه”یادتان هست؟ شعرهای زندگی راحفظ کردیم بیت های عاشقانه یادتان هست؟ ازکنارکودکی هامان گذشتیم ذوق و شعر کودکانه یادتان هست؟ مرد درباران که آمد یادمان بود چکه های سقف خانه یادتان هست؟ [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 22:32 ] [ افشین مهر ]
تغيير چشم انداز براي رسيدن به اهداف
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ آبی نگاه نكند. وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ آبی تمام خانه را با آبی رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ آبی و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ آبی به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه آبی خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:54 ] [ افشین مهر ]
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:42 ] [ افشین مهر ]
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:36 ] [ افشین مهر ]
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند. دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است. هر روز پایین می آید ودر گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود
زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست
و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت . [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:35 ] [ افشین مهر ]
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:34 ] [ افشین مهر ]
یه دوست معمولی ، یه دوست واقعی یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟ یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی و بالاخره یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:33 ] [ افشین مهر ]
داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد: «ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند. چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله» فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد: عمو سبزیفروش! . . . بله. …………… این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.» [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:30 ] [ افشین مهر ]
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:27 ] [ افشین مهر ]
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:26 ] [ افشین مهر ]
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:18 ] [ افشین مهر ]
|
|||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||||||